سلام پریسا
بالاخره تونستم. تونستم چاقوی داداش ناصرمو دزدکی بردارم. یه چاقوی سوئیسی قرمز که یکی از دخترای دانشگاشون بهش کادو داده بود. خیلی وقت بود می خواستم برش دارم. ولی هر دفعه که میخواست با اون بره بیرون میومد از تو کشوی کمدش برش میداشت. می برد میذاشت تو ماشین. من از وقتی مدرسه ها باز شده هر روز پشت در اتاقش گوش وای میستادم تا ببینم اگه امشب با اون دختره قرار نداره برش دارم. آخه لازمش داشتم. باید یه کار مهمی میکردم که همه تابستون به فکرش بودم. ۱۷ روزه دارم نقشه میکشم که چجوری برش دارم. ولی دیشب تونستم. دیشب داداش ناصرم دوش گرفت. لباس خوشگلاشو پوشید. ادکلنی که یکی دیگه از دخترای دانشگاشون داده بود رو روی خودش خالی کرد...بعدش چاقو رو گذاشت تو کشو... درشو محکم بست.بعد رفت دم در.. داد زد: ماااماان... من امشب نمیام . وای........ نمیدونی پریسا من چقدر خوشحال شدم! چاقو رو برداشتم گذاشتم توی جامدادیم. تا صبح نفهمیدم چجوری گذشت.
سر زنگ علوم چاقو رو درآوردم روی میزم کندم : پریسا با تک تک سلولهای بدنم دوستت دارم