سلام پریسا
پریسا چرا دیروز نیومدی تو کوچه؟ تمام روز منتظرت بودم. آخه برات یه عروسک خریدم که خوشحال شی. با پول خودم که خاله مریمم عیدی داده بود. هر بار که خاستم برای سامان و علی بستنی بخرم یاد تو می افتادم پولمو نگه می داشتم. آخه سامان بستنی خیلی دوست داره. سامان دوست صمیمی منه. همون پسریه که وقتی داشتی از تو کوچه رد میشدی سوت بلبلی زد و همه خندیدن. میخاست با من شوخی کنه. آخه همه بچه های کوچه میدونن که من چقدر تو رو دوست دارم. من از خجالت پریدم پشت شمشادا قایم شدم ولی تو منو دیدی. تو بقالی اکبر آقا یاد گل سری افتادم که پسر عموت برات خریده. همون پسر عمو کامیارت که ۲۳ سالشه . مامانم میگه خیلی بزرگتر از توئه ولی داداش ناصرم میگه دل که داره.....تازه برات عیدی یه گل سر هم خریده بود. چهارشنبه عصر که مامانت داشت میبردت خونه خاله نازیت، دیدم که سرت بود. آخه من از ظهر دم پنجره بودم که شاید تورو ببینم. حالا من با پولم برات یه عروسک خریدم که تو بغلش کنی شبا بخوابی. از دیروز که خریدمش تا الان دارم همه حرفامو بهش میزنم که وقتی تو خوابیدی یواشکی درگوشت همشو بهت بگه. آخه من که روم نمیشه! تا تو میای تو کوچه، دست و پام میلرزه، هر چی حفظ کردم یادم میره. نمیدونم داداش ناصرم چجوری روش میشه با دخترا صحبت میکنه. به من میگه بزرگ میشی یاد میگیری. ۱۰ تا دوست دختر پیدا میکنی. ولی من نمیخام پریسا. من میخام با تو عروسی کنم. فقط تو رو دوست دارم. تو هم فقط منو دوست داشته باش. اینا رو به عروسکت گفتم....